X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 09:28 ق.ظ

 سه شنبه، 15 دى، 1383

 

 

اومده تو بغلم . سرش رو گذاشته روشونم  ... از لرزش شونه هاش می فهمیدم داره اشک می ریزه

محکم تر بغلش کردم تا شدید تر گریه کنه . میدونم که خوب میدونه واسه گریه کردن همیشه آغوش باز من و لب خاموشم رو داره ...

 یادمه بهش گفته بودم نرو . ولی با همون چشمهای همیشه براقش نگاهم کرد و به جای جواب از اون خنده های سراسر شیطنتش رو تحویلم داد ... و من شاد بودم چون می دیدم چقدر سرمسته

یادمه بهش گفتم دستهای سفید قشنگت رو تو دست هرکسی نذار ... آروم من رو بوسید و گفت نترس .مواظبم ..... و من شاد بودم چون میدیدم چه آرامشی داره

یادمه بهش گفتم گرمای اون شونه ها تورو از پا میندازه .... خندید و دستم رو گرفت  ..... وحشت کردم . تا حالا به این گرمی ندیده بودمش .

آروم پرسیدم هنوز مال منی ؟ لبخندی زد و گفت : اگه همراهم باشی آره ...

گفتم یادت باشه یه آغوش داری که همیشه و تحت هر شرایطی برای تو بازه ...

در گوشم گفت : دوتا آغوش دارم

اون روز بهش نگفتم... هر لبخند و هر بوسه و هر آغوشی که اونطور تورو مست میکنه از روی محبت نیست ...

الان دیگه گفتنم فایده نداره چون مطمئنم خودش خوب میدونه .

مگه نه اروئیکا کوچولوی من ؟

************************************

بهت تبریک میگم . رنجوندن اروئیکا کار اسونی نبود . ولی تو باز هم مثل همیشه موفق شدی ... آفرین مرد قهرمان

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo