X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 11:53 ق.ظ

یکشنبه، 17 مهر، 1384 

 

جلوی من وایسادی و گفتی :‌ "  برام مهم نیست " 

میدونی چیه ..... نقابی که زدی بهت نمیاد باغبون ،  مثل خیلی های دیگه .....

میترسم .... میترسم از اینکه تو دنیای مترسکها من هم نقاب حماقت زده باشمم ... میترسم یه روز چشم باز کنم و ببینم جایی هستم که ۳ تا خورشید داره .... اونوقت غروب کدوم رو نگاه کنم ؟

میترسم مثل اون روباه اهلی شده باشم اما گندمی نداشته باشم ... میترسم یه روز یه بره بیاد و گل سرخ را یه لقمه کنه .... اونوقت من هر روز و هرروز فکر کنم پس اون خارها به چه درد میخورده .....

میترسم ازت آدرس شازده کوچولو رو بپرسم ، نکنه بلد نباشی ....

 میترسم چشمات رو باور کنم ،‌  نکنه واقعی نباشه نکنه من اشتباه خونده باشم نکنه خودت چشمات رو باور نکنی .... 

میترسم برات از پرستوهای مهاجر خوبی بگم ،‌ نکنه ازم بپرسی خوبی چیه ...

میترسم دوستت داشته باشم  ، نکنه بفهمم وجود نداری ....

  

حالا باید فکر کنم اگه نمیترسیدم چه کار میکردم .....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo