X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1387 ساعت 09:36 ق.ظ

شنبه، 1 اسفند، 1383 

 

یه روزهایی صبح که بیدار میشی میفهمی یه چیزی رو گم کردی ....

اونوقت یه بغض اندازه یه نارنگی میاد تو گلوت .... خنده هات رو میدزده  .... چشمات بی هدف اطراف رو میگرده .... خاطراتت برمیگردن .... انتظارت برای چیزی که نمیدونی چیه طولانی میشه .... یه گوشه کز میکنی و سعی میکنی به یاد بیاری کی هستی .... اگه دلشو داشته باشی چند تا از حرفهای نزده رو از چشمات میریزی بیرون .... و انتظار و انتظار ....

اونوقته که یهو دلت میخواد ضعیف باشی دلت میخواد یکی بیاد و بگه کی هستی دلت یه آغوش میخواد یه لبخند ساده یه حرف قشنگ یه نگاه ...

تو اون روزها چه کار میکنی ؟ اون روزهایی که سهم روزانت از دوست داشتن رو نگرفتی اون روزهایی که میبینی حتی لبخند و خنده و مهربونی رو هم  معامله میکنن چه کار میکنی ؟

اون روزهایی که آدمها خودشون رو از هم دریغ میکنن .... چه کار میکنی ؟

باز هم میخندی به همه کسایی که محبت های کنسرو شده کارخونه ای مصرف میکنن  ؟‌ ؟‌ ؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo